شريف پا شد

شريف پا شد و كمي جلو تر رفت و به سمتي پيچيد ..نيكا وقتي مطمئن شد و به اندازه كافي دور شده است جايش را تغيير داد و روي صندلي او نشست و زيركانه دستش را در جيب كت شريف فرو برد و كيف پولش را گرفت...به كيف پولش نگاهي انداخت مطمئن بود كلي پول در آن است...كيف پول را باز كرد و پول را در آورد و در جيبش گذاشت و كيف پول خالي را دوباره در جيب كت شريف جا داد...سر جايش برگشت و با لبخندي فاتح همه جا را از زير نظر گذراند...مطمئن بود اگر نقشه اش عملي شود شريف كله اش را ميكند...اما باز هم مي ارزيد اورا سركار بگذارد ....
*****
غذا تقريبا تمام شده بود كه گوشي نيكا زنگ خورد ...نيكا به گوشي اش نگاه كرد ساعت موبايلش را كوك كرده بود كه زنگ بخورد ...نيكا ابروهايش را بالا انداخت و گفت:-اوه دوستم عسل زنگ زده...بزار ببينم چيكار داره...و بعد شروع كرد به الكي حرف زدن
-سلام عسل جان...چطوري؟ آره منم خوبم ..نه ...كجايي؟؟..گفتي كجا؟؟ا چه جالب آخه منم همونجاهام...ببين همونجا وايستا من الان ميام دنبالت...باشه باشه...خداحافظ
با لبخندي شرارت آميز روبه شريف كرد و گفت:-ببين عسل اونطرف خيابونه من ميرم بيارمش اينجا بياد شيريني دانشگامو بخوره ...مشكلي كه نيست؟
شريف متعجب نگاهش كرد و گفت
-نه اگه ميخواي من ميرم..
-نه نه ..اممم خودم ميرم باشه؟؟ تو جايي نري ها!!
-باشه هستم...
نيكا با نگاهي فاتح نگاهش كرد و از رستوران خارج شد .....دستي تكان داد و گفت:-تاكسي تاكسي....
ليوان اب را روي ميز گذاشت و نگاهي به ساعتش انداخت.يك ربعي از رفتن نيكا مي گذشت دوباره شماره نيكا را گرفت.مثل دفعات قبل خاموش بود. نگران نگاهي به اطراف انداخت.اشاره اي به گارسون كرد و در خواست صورت حساب داد.بعد از چند لحظه گارسون صورت حساب را روي ميز گذاشت.كاغذ را برداشت و نگاهي به ان انداخت.پوزخندي روي لبش نشست. شايد از پرداخت صورت حساب شانه خالي كرده بود و اين طور نمي خواست كم بياورد. دستش را به طرف جيب كتش برد و كيف پولش را بيرون كشيد. چشمانش گرد شد.هيچ پولي در كيفش نبود. نگاهي به جيب هاي كتش انداخت.مطمئن بود ديشب حدود 200تومان در كيف گذاشته.
بلند شد و نگاهي هم به جيب هاي شلوارش انداخت.بعد از كلي گشتن متوجه گارسون شد در همين حال صداي نيكا در گوشش پيچيد:نمي خواي دستات و بشوري؟
به احتمال زياد كار خودش بوده. خجالت زده دست از گشتن برداشت. اميدوار بود به عابر بانكش رحم كرده باشد.با ديدن عابر كارتش ذوق زده ان را به طرف گارسون گرفت و گفت: از اين كم كنين.
گارسون رمز را گرفت و از او دور شد.به سرعت كتش را به تن كرد و به طرف پيش خوان رفت بعد از گرفتن كارت از رستوران بيرون زد.نگران نيكا بود.شايد اتفاقي برايش افتاده باشد.
سوار ماشين شد و نگاهي هم به ماشين انداخت اينبار مطمئن بود كار نيكا بوده.ماشين را به حركت در اورد و تمام عصبانيتش را روي پدال گاز خالي كرد.نزديكي خانه قسمتي از عصبانيتش فروكش كرده بود.به دنبال راه حلي بود تا اين كار نيكا را تلافي كند. به احتمال زياد حواسش به كارت نبوده وگرنه تصميم داشته بلايي سر او بياورد. در همين حال صداي زنگ موبالش بلند شد. نگاهي به شماره انداخت و با ارامش دكمه پاسخ را فشرد: سلام مادر عزيزم.
-:سلام پسر بي معرفتم.
-:شرمنده مي فرماييد
-:كجايي معين؟نمي گي يه سري به اين پير زن بزنم ببينم مرده هست يا زنده؟
-:خدا نكنه،دور از جون.انشاا...سايه اتون صد سال ديگه هم روي سر ما خواهد بود.
-:كفر ميگي پسر؟من اين همه عمر و مي خوام چي كار؟ پاچه خواري هم نكن بخشش در كار نيست!
-:مامان!
-:مامان.مامان نكن.امشب براي شام منتظرتم.اون دختري هم كه گفتي بيارش تا ببينم.
فكر شيطاني از ذهنش گذشت.گفت: اين حا نيست مامان.با دوستش رفتن شمال
-:تو خجالت نمي كشي؟
-:چرا مامان؟
-:دختر و تك و تنها فرستادي شمال؟
-:مامان با دوستش رفته.
-:مگه تو دوستش و مي شناسي؟
-:نه.
-:پس چي ميگي؟مگه نگفتي اين دختر دستت امانته؟
-:بله مامان.حق با شماست ديگه تكرار نمي شه.
-:افرين پسرم پس براي شام منتظرم.
-:چشم مامان.خداحافظ
-:مواظب باش خداحافظ.
گوشي را قطع كرد و از اولين بريدگي دور زد.

*********
اخرين قاشق را در دهان گذاشت و بعد از خوردن يك ليوان اب گفت: دستت درد نكنه مامان.
-:نوش جان پسرم.
از پشت ميز بلند شد و به طرف كاناپه ي رو به روي تلويزيون رفت.روي ان نشست گوشي جديدي كه عصر قبل از امدن به همراه يك سيمكارت اعتباري گرفته بود از جيبش بيرون اورد و شماره خانه را گرفت.تلويزيون را بر روي شبكه اي فيلم وحشتناكي پخش مي كرد تنظيم كرد و صداي ان را بالا برد.بعد از 5بوق صداي نيكا در گوشي پيچيد
-:بله؟
معين سكوت كرده بود.
-:مرض داري زنگ ميزني؟
بازهم سكوت
-:اگه نمي خواي حرف بزني مزاحم...
ناگهان صداي فرياد دخترك در فيلم در خانه پيچيد.
صداي نفس نفس زدن نيكا به گوش مي رسيد. با لبخند گوشي را قطع كرد.
صداي مادرش بلند شد:معين صداي اون و كم كن.
-:باشه.
به پنج دقيقه نرسيده باز هم شماره خانه را گرفت.اينبار كسي گوشي را برنداشت.
بازهم شماره خانه را گرفت.و مثل دفعه قبل كسي پاسخگو نبود.
مهديه كنارش نشست و گفت:شماره كي رو مي گيري؟اين همه زنگ ميزني؟
-:دنبال مهرداد مي گردم.جواب نميده.
-:يه روز باهم براي شام يا ناهار بياين خيلي وقته نديدمش.
-:مامان!من پسرتم يا مهرداد؟
-:حسودي نكن بچه.
نيشخندي زد بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت:من يكم مي خوابم.
-:صبح كي بيدارت كنم؟
-:شب نمي مونم.يك ساعتي هستم بعد ميرم.
-:چرا خونه كه تنهايي
-:مادر من مگه قبل از اين تنها نبودم؟
-:باشه برو
هنوز وارد اتاق نشده.مهديه گفت: ميگم معين نيكا مطمئني كسي رو نداره؟
-:بله.در موردش تحقيق كردم.
-:بايد ببينمش.
-:مي خواين بيارمش اينجا با شما زندگي كنه؟
مهديه لبخندش را فرو خورد و گفت:نه.من كه زياد خونه نيستم.ميرم شيراز پيش خواهرت.كجا مي خواد بمونه.تازه با من پيرزن حوصلش سر ميره.
با خود فكر كرد:اگه بياريش اينجا كه من اين يه ذره اميدي كه براي زن گرفتن توو پيدا كردم از دست ميدم.مطمئنم اون دختر چشم ابي تو رو از پا در مياره.از همون روزي كه معين در مورد نيكا گفته بود.به ديدن نيكا رفته بود و در مورد او تحقيق كرده بود.
معين روي تخت دراز كشيد و در حالي كه شماره كي گرفت گفت: فكر كردي با من حوصلش سر نميره؟
بعد از مدت طولاني صداي نيكا به گوش رسيد: بله؟
صدايش با ترس همراه بود.
در گوشي فوت كرد: نيكا با ترس گفت: خواهش مي كنم اذيتم نكن.
در همين حين صدايي به گوش رسيد و بعد هم صداي جيغ نيكا
روي تخت نيم خيز شد و گفت:نيكا؟
صدايي نيامد.
-:نيكا؟نيكا؟كجايي؟
صدايي نمي امد.
با سرعت نور بلند شد.لباسهايش را عوض كرد و از اتاق خارج شد. مهديه در برابرش ظاهر شد و گفت: كجا؟
هراسان گفت:بايد برم.
-:كجا مي خواي بري؟مگه نگفتي 1ساعت ديگه؟
-:يه مورد اورژانسيه.بايد برم.
قبل از اينكه مهديه چيزي بگويد.خداحافظي گفت و از خونه بيرون زد.
كمتر از 20 دقيقه فاصله ي نيم ساعته را پيمود.با صداي وحشتناكي جلوي در ترمز كرد. وارد حياط شد. جلوي اسانسور ايستاد و دكمه را فشرد.اسانسور با زمان كندي در طبقه اول متوقف شد.با عجله وارد شد و طبقه 3 را فشرد.
كليدش را با دستهايي لرزان چرخاند و وارد خونه شد.خونه در سكوت فرو رفته بود.نگاهي به اشپزخانه انداخت. همه جا در سكوت فرو رفته بود.چند باري نيكا را صدا زد اما پاسخي نشنيد از پله ها بالا رفت.نگاهي به اتاق نيكا انداخت.انجا هم سكوت بود.وارد اتاقش شد. صداي گريه به گوش مي رسيد.به طرف تختش رفت.نيكا پشت تخت گوشه ي اتاق نشسته بود. به طرفش رفت. كنارش نشست و در حالي كه به ارامي موهايش را نوازش مي كرد گفت: حالا ديگه از كيف من كش مي ري؟
نيكا سر بلند كرد.لبخندي زد و گفت: مگه نمي خواستي تا الان ظرف بشورم؟
نيكا به سختي لبهاي لرزانش را تكان داد.در اغوشش كشيد و گفت: تقصير خودت بود.
لحظه اي بعد به خود آمد...او در آغوش مرد غريبه اينگونه آرام ميگرفت؟؟ انگار تازه چيزي يادش آمده باشد زودي شريف را هول داد و به سمت كمدش رفت...شال را روي سرش انداخت و به چشم هاي متعجب معين خيره شد و با صدايي نسبتا بلند گفت:-تووو.توووو حق نداري به من دست بزني ميفهمي؟؟ من و تو محرم نيستيم...ديگه از اين كارا نكني كه با مشت ميام تو صورتت...شريف لبخندي زد و بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد...نيكا در را قفل كرد و با ذهني مغشوش به خواب رفت...
يا ويبره موبايلش از خواب پا شد و پس از شستن دست و صورت با خيال اينكه شريف مثل هميشه از صبح زود سر كار رفته است بلوزي يقه هفت و آستين حلقه اي با شلواركي چسب بوشيد...موهاي خرمايي اش را دم اسبي بست و از اتاق بيرون آمد...به سمت آشپزخانه رفت و مشغول دم كردن چايي شد...ليوان را در دست گرفت كه ناگهان ليوان از دستش افتاد و با صدايي وحشتناك شكست..با بي حوصله گي خم شد و مشغول جمع كرد تيكه هاي ليوان شكسته شد...همانطور كه جمع ميكرد با صداي نسبتا بلند شروع كرد به خواندن آهنگي شاد ....تيكه هاي بزرگ را در سطل آشغال انداخت و همانطور كه آهنگ را ميخواند شروع كرد به رقصيدن ....پس از لحظاتي رقص صداي دست زدن آمد...به سمت صدا برگشت و از ديدن شريف خشكش زد...شريف با لبخندي از سر شيطنت گفت:-خبببببببببببببببب چرا واستادي جونه مادرت برقص ميدونم خيلي گلي همينو بس جوووونه مادرت برقص....نيكا با حرص پره هاي بيني اش را باز و بسته ميكرد ..پس او اين همه مدت او در حال رقص تماشا كرده ....با خود فكركرد:-اگه من حال اين چشم چرون رو نگيرم نيكا نيستم...اما با تعجب به شريف نگاه كرد...شريف طوري به لباس هايش نگاه ميكرد انگار هم ميخواست نگاه كند هم نميخواست نگاه كند ....به لباس هايش نگاه كرد و از چيزي كه ميديد به شدت خجالت كشيد بدون هيچ حرفي با بغض از آشپزخانه خارج شد و تصميم گرفت هرطور شده تلافي اين كار هارا بكند....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط نوشين | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۱۷:۱۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |